فصل اول ( قسمت اول )
در خانه شماره هفده در خیابان لارنس پسری لاقر اندام و قد بلند به اسم هری با برادرش( مایکل) و خوارش ( لیلی ) به همراه پدر مادرش زندگی مب کرد .
هری چهارده سالش بود و قد بلند وموهایی سیاه بود .
او در آن لحظه از پن جره اتاقش به خیابان خیره شده بود . در خیابان پرنده پر نمی زد که در آن لحظه گربه از زیر ماشیدی بیرون آمد و از دیوار همسایشان بالا رفت و از دید هری خارج شد .
صدای در به گوش آمد .
- هری ! عزیزم بیا شام آماده است
- الان میام ، کاری دارم که باید انجام بدم
- باشه عزیزم ! پس زوی بیا .
صدای پای مادرش را شنید که از پله ها پایین رفت . بعد به طرف میز تحریرش رفت کاغذ هایی را دید که بطور به هم ریخته روی میز قرار گرفته بود . به دقت به آن نگاه کرد. کاغذ ها نشانگر تلاش او برای ترکیب چیدن تیمش بود. او کاپیتان یکی از تیمهای مدرسه را بر عهده داشت . هری همانطور که به کاغذ ها خیره شده بود به فکر بازی بعدیشان که حدود دو هفته دیگر برگذار میشد افتاد که چطورتیمش را بچیند.
تق ... تق ... تق
- بله ؟
- بیا دیگه مامان بابا منتظر تو هستن تا بیای شام بخوریم
- باشه اومدم
هری به ناچاربه طرف در رفت و آن را باز کرد. مایکل پشت در منتظر او بود.
- هری معلومه هین روزها چته ؟ اصلا مثل قبل نیستی؟
- فکرم متمرکز مسابقه بعدیه
- خوب بگذریم ، بیا بریم پایین دارم از گرسنگی می میرم.
آن دو با هم به طرف پله ها به راه افتادند.
مایکل راست می گفتاو دیگر مثل گذشته ها نبود و فقط به مسابقه فکر می کرد. چون در مسابقه قبلی چندی از یارشان را از دست دادن و باعث شده بود آن بازی را به اختلاف دو امتیاز بازی را واگذار کنند ، بنابراین آنها باید بازی بهدیشان را حتما در برابر تیم حریف که تیمی قلدر بودن ببرن .
در همین لحظه آن ها به پایین پله ها رسیدند صدای پدرش را شنید که گفت :
- بالاخره اومدین
آن ها وارد آشپز خانه شدند بوی غذا به مشامشان رسید و بلافاصله گفت :
- اسپاگتی داریم ؟
- بـــــــــــله
همه خانواده در آنجا حاضر بودن جز لیلی . هری بر یکی از صندلی ها خود را ولو کرد . هری از مادرش پرسید :
- مامان پس لیلی کجاست ؟
منتظر جواب مادرش شد . مادرش کمی صبر کرد و بعد با احتیاط گفت :
- او با الکس رفته بیرون
- چی ؟ الکس خنگه ؟
- انقدر به اون بی چاره نگو خنگ . حالا یک روز نتونسته مساله ریاضی رو حل کنه می شه خنگ ؟
هری خواست جواب بدهد اما با نگاه پدرش چیزی نگفت . تا آخر شام کسی حرف نزد .وقتی هری غذایش را تمام کرد با بی اعتنایی از مادرش تشکر مرد و به همراه مایکل به نشیمن رفتند تا بازی بسکتبال را تماشا کنند که بین دو تیم شیکاگو سیتی و نیویورک برگزار می شد . هری تا آخر بازی به چیزی جز مسابقه فکر نکرد . هری می خواست از روی حرکات بازی برای بازی خودشان استفاده کند .
وقتی بازی تمام شد هری به طبقه دوم رفت.در اتاقش خود را به روی تخت انداخت و تصمیم گرفت بخوابد اما خوابش نبرد . ولی بعد از مدتی بخاطر خستگی زیاد به خواب رفت و هیچ خوابی ندید .
ادامه دارد (پایان قسمت اول)
|
+| نوشته شده توسط پارسا در جمعه 22 مهر1384 ساعت 7:24
|